+ من همون پرنده بودم که یه روز خورشید و دید ........
این روزا گیجم ، منگم ،نمی دونم خلاصه حس جالبی نیست .. نه خوبه ..نه بده ..تنها چیزی که از این حس می فهمم اینه که خسته ام ، خیلی خسته...
راستشو بخواین یه سری اتفاق واسه من افتاد توی این 2 ماه که کل زندگی منو تحت تاثیر قرار داده ....حتی نمی دونم بد بوده یا خوب با اینکه از ظاهر امر اکثرا بد رو تایید می کنن. ولی خب ناشکری نمی کنم.
نمی دونم بگم یا نه؟ می گم...لااقل شاید ذهنم آروم شه
واقعیتش اینه که روزای اول اردیبهشت بود ....داشتم زبان می خوندم واسه کلاس فردا ..نزدیکای غروب چنان غمی توی دلم ایجاد شد که کم کم داشتم احساس خفگی می کردم...پر شدم از بغض ...واقعا نمی تونستم تحمل کنم ... لباس پوشیدم و زدم بیرون ..گفتم اگه یکم قدم بزنم و هوا بخورم بهتر می شم،فکر کنم ساعت 9- 9.30 بود.
بدون هیچ حرفی مثل مسخ شده ها فقط میرفتم ...هیچ حرفی حتی با خودم تو ذهنم نمی زدم... نزدیکای پارک صدای مردم و که داشتن ورزش می کردن شنیدم. تصمیم گرفتم برم توی پارک بشینم ......اما وقتی داشتم از خیابون رد می شدم ، از جاده ای که هیچ ماشینی حتی از دور دیده نمیشد...یهو سرمو برگردوندم به صورت کاملا ناخود آگاه ،بدون اینکه هیچ صدایی بشنوم حتی با دو تا چراغ که به سرعت تمام داره به سمتم میاد مواجه شدم ....تا به خودم اومدم و کمی خودمو به عقب هول دادم ....ماشین رسیده بود و زد بهم و منو پرت کرد و فرار کرد.......
معجزه بود ...زنده بودم .........ولی خب الان 1 ماه و خورده ای هست که درگیر پام هستم .ضربه به پام خورده بود و عمل و استراحت طولانی و ...
میدونی من خدا رو شکر می کنم واسه همه چی ...ولی نمی دونم چرا انقدر حالم بده ...یه چیزی داره از درون داغونم می کنه...حتی اونقدر ناراحت نیستم که چرا مجبور شدم این ترمو نیمه کاره ول کنم و مرخصی بگیرم...می دونی کل زندگیم توی یه لحظه عوض شد...همه چیز تحت تاثیر قرار گرفت....باور کن بزرگش نمی کنم ...عجیب بود خیلی عجیب بود ......من همه چیزو نگفتم واسه همین شاید این حرفم مسخره بیاد..
حالا دلتنگم خیلیم دلتنگم.....
این اتفاق خیلی چیزا بهم داد ، خیلی چیزای خوبو فهمیدم ، همه ی اطرافیانم تمام تلاششون رو واسه خوشحالی من انجام می دن.ولی من قدر ندون خوشحال نیستم....
+ بازگشت اژدها ولی مصدوم
آقا ضبط میشه؟ فقط این چهره ی منو شطرنجی کن خواهشا !![]()
اهم اهم ... سلام علیکم ...حال شما خوبه؟ به به به چه خبرا ااااااااا؟![]()
بنده بسیار بسیار بسیار مراتب شرمندگی خویش را اعلام همی می دارم ...اصلا چه معنی داره واقعا؟ آدم وبلاگ بسازه بعد 4 روز بنویسه 80 روز ننویسه ، بعد تازه واسه خودش راست راست بگرده و از این و اون راه کوچه ی علی چپ رو بپرسه...نههههههه واقعا قباحت نداره؟
حالا خب من دلیل دارم لابد، الکی که نیستش که..بلهههههههههههه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ببینید خب من از شهریور رفتم شهر محل تحصیلم واسه یه سری کارای اداری و اینا بعد خب اینترنت در دسترسم نبود مدتی بعدشم که اینترنت خودشو بهم رسوند بنده وقت نداشتم. دیگه درس و پروژه و درس و پروژه و درس و پروژه و..... بعد نمی دونم چرا حسشم نمیومد که بنویسم.یعنی واقعیتش گاهی وقتشم پیدا میشد ولی خب حسش گم می شد ..![]()
حداقل یه سری اتفاقاتی که تو این مدت افتاد رو بنویسم تا بیشتر از این آلزایمر نگرفتم :
اول بگم که چه ترم جذابی رو شروع کردم من (ترم مهرو می گم)،یعنی به قدری جذاب بود که من هی از جذابیت زیادی که بر من مستولی می شد هی می خواستم اقدام به خود مردگی کنم، بس که طاقت این همه خوشبختی رو نداشتم واقعا، می دونیییییی!!!!!!!!!
قصه از کجا شروع شد؟ الان می گم
موقع انتخاب واحد ازونجایی که اساتید ارائه دهنده ی طرح2 یا ناشناس بودن یا واسم قابل قبول نبودن یکی از اساتیدی رو انتخاب کردم که میشناختم ولی تا حالا باهاش کلاس نداشتم و طی پرس و جویی که کردم از دانشجوهای قبلیش تایید شد خلاصه. بعد ازونجایی که من استعدادی بس شگرف دارم در زمینه ی کشف استادان سخت گیر و کار زیاد خواه (عجب اصطلاحی) و اینا ، از قضا ایشون لطف فرمودند و کشف شدند در نتیجه
.حالا اصلا مسئله سخت گیری نیست ها ، چون من همیشه با استادای سخت گیر و جدی کلاس برمی دارم و تازه اینکه از بچه ها کار بخوان و باعث تلاششون بشه لذت می برم و بیشتر انگیزه واسه رقابت درم ایجاد میشه. حالا ببینین مشکل من چی بود: خب جلسه ی اول کلاس حدود 10 دقیقه دیر رسیدم سر کلاس ، استاد اومده بود و داشت راجع به درس توضیحاتی می داد وبه پرس و جو و آشنایی با بچه ها مشغول بود. بعد ازآشنایی با بچه ها ییهو از جاش پرییید که یالا کاغذ پوستی ها و مدادها تونو در بیارید و یه سوئیت دانشجویی علی الحساب طرح بزنید و اینا.بعدش خب جلسه ی اول کی برمی داره با خودش وسیله کار می بره که ما دومی اش باشیم هاااااااا
....دیگه با هر بدبختی بود یکی دو تا از بچه ها رو فرستادیم رفتن پوستی خریدن توی زمان آنتراکی که استاد داد.خلاصه شروع کردیم به طرح زدن و یکی یکی طرحا رو می زد به تخته که نقد بشن. اولین کارو زد و فکر می کنید چی شد؟ زل زل تو چشای من نگاه کرد و گفت خانوم پرتو (فامیلمو گفت) پاشو کارو نقد کن ایراداشو بگو.بعد نکته ی جالبش می دونی چی بود؟ اینکه ببین چقدر تابلوام آخه که از بین 30 نفر دانشجو فقط فامیل منو یاد گرفته بود.![]()

منم بلند شدم با اعتماد به نفس کارو نقد کردمو به چالش کشوندم و ایرادا و خوبی های کارو گفتم بعد تازه حرفمو رد می کرد دفاع می کردم . جلسه ی بعدش باید از همون سوئیت یه شیت ارائه می دادیم، بعد من جوگیرانه برداشتم کولاژکردمو راندوی آنچنانی و خلاصه الکی زیادخودمو کشتم
.بعد این حرکت من تو ذهنش موند متاسفانه و کشت منو تا آخر ترم که تو خیلی ادعات میشد . یعنی هرچی کار طاقت فرسا بود به من می سپرد که رومو کم کنه ...باور نمی کنین؟ چرا آخه؟ یعنی فکر کن ما باید یه زمین واقعی پیدا می کردیم که طرح واقعی با استانداردهای واقعی کار کنیم. باید چند نفرو انتخاب می کرد که برن دنبال این کار.بعد موقعی که می خواست انتخاب کنه همه سرها پایین بود ،سر منم پایین بود . ولی انگار من 2 تا چشم دیگه هم دارم رو سرم یا توهم داشتم که سرم پایینه و در واقع بالا بوده خبر نداشتم. فرمودند که قطعا که یکی از این افراد خانم پرتو هست
، بعد آقای الف .آقای ب .و آقای پ مثلا.یعنی دیگه حال منو تصور کن ؟ باور کنین گفتم استاد نمی شه یکی دیگه رو انتخاب کنید به جای من؟ گفت امکان نداره .بله دیگه خودمونو کشتیم یه دختر دیگه هم جایگزین یکی از آقایون شد. بعد حالا قیافه ی ما 4 تا رو در نظر بگیر که هلک و هلک
پا شدیم رفتیم بنیاد مسکن با کلی مسخره بازی بعد اونا محترمانه شوتمون کردن شهرداری .بساطی داشتیم واسه پیدا کردن شهرداری، این بازیا هست که میگه مثلا هویج و به خرگوش برسون ، دقیقا ما 4 تا عینهو همین بازیه بودیم، آخه هیچ کدوم به مسیرای شهر آشنایی زیادی نداشتیم . یعنی مثلا شهرداری 2 تا کوچه بالاتر از جایی که بودیم قرار داشت(مثلا ها.) بعد ما کل شهرو یه دور کامل زدیم رسیدیم شهرداری بالاخره . بعد دو نفرمون رفتیم توی دفتر ، هی آقاهه داشت خاطره تعریف می کرد واسه دوستش بعد تا میومد ببینه ما واسه چی اونجا ایستادیم داریم می خندیم بهش ، تلفن زنگ می زد . دیگه هی ما رو فرستادن این طبقه اون ساختمون و فلان اتاق که دیگه ما فقط می دویدیم ، توقف نمی کردیم .آخرش معجزه شد و زمانی که داشتیم دست از پا درازتر میومدیم بیرون از اونجا خدا یکی از استادای قدیمی منو فرستاد و استادم تا منو دید شناخت و خلاصه سریعااااااااا کلی همه شونو دعوا کرد که ما رو اذیت کردنو دقیقا در عرض 3 سوت کارمون راه افتاد. عکاسی از زمین و این جور کارا رو سپردیم به آقایون . حالا اومدیم از این شهرداری ملعون بریم بیرون ، یکی از آقایون گروه گیر داده بود که باید قبل از خروج برگه ی خروج و امضا کنیم حتما.اصراری می کرد ها. مثلا می ترسید اگه امضا نکنیم یعنی ما تا ابد تو ساختمون موندگار می شیم لابد. طبیعتا کشون کشون بردیمش بیرون بچه رو.![]()
دیگه خسته شدم ادامه اش باشه واسه بعد.فقط نکته ای که هست اینه که چرا من الان بیدارم و دارم وبلاگ آپ می کنم؟
این پایین نوشت: از دوستانی که کامنت گذاشتن و جوابی دریافت نکردن واقعا معذرت می خوام.
دوستانی که نگران شده بودن مخصوصا دیوونه ی عزیز شرمندم واقعا.
+ دمپایی نابغه!
یه چیزی که توی زندگی من همیشه وجود داشته و هست اینه که یهو توی ذهنم راجع به مسائل خیلی کوچیک سوال پیش میاد.نه اینکه سوال با جواب بلکه یه سوال مبهم.مثلا دارم با کسی حرف می زنم و می خندم ،بعد سکوت که می کنم تا طرف مقابلم صحبت کنه، سکوتم باعث میشه به تنفسم فکر کنم مثلا یا پلک زدن طرف مقابلم یا کلا هر مساله ی به ظاهر کوچیک دیگه ای.بعد دلم می خواد که فلسفه ی همه چیزو بدونم.اصلا دنیا چیه؟چرا اسمشو گذاشتن دنیا ؟چرا به ماهی میگن ماهی و از این سوالا.می دونم خیلی ممکنه ساده و مسخره به نظر بیاد ولی باور کنید توی یه مقطعی اینا برا من میشه دغدغه... حالا بگذریم از اونجایی که می بینم همه از افتخاراتشون می گن (که البته خیلی وقت پیش که موسیو گلابی افتخاراتشو بیان کرد منم وسوسه شدم)بنده هم بر آن شدم که افتخاراتمو از عنفوان کودکی تا به حال افشا کنم: 1- اولین جرقه های افتخار من مال زمانی هست که در شکم مادرم تشریف داشتم و با احتساب اینکه مادرم یک بار روی برفها لیز خوردن و روی شکم افتادن و یک بار از روی موتور افتادن که بنده با افتخار نه تنها با اینکه نبضم کند شده بود بلکه امیدی نبود حتی ، در مقابل چشمان حیرت زده و نگران دکتر و مادر و پدرم زنده بودن خودم رو اعلام کردم و گفتیم ما بادی نیستیم که با این بیدها بلرزیم!!! 2- افتخار تک دختری در نوه های پسری در خانواده ی پدرم قاعدتا و همچنین در خانواده ی مادرم تنها نوه ی دختر بودم .(که البته تخت پادشاهی ما توسط دو دختر چشم سفید در دو خاندان به یغما برده شد 3- دریافت لقب اسباب بازی از جانب خدا 4-هنوز به 6 ماهگی نرسیده با تمامی افرادی که در جلوی دیدگان ما قرار می گرفتند صحبت می نمودیم ،به طوری که مادرم میگه : وقتی توی خیابون راه می رفتم و تو بغلم بودی ، میدیدم یه عده راه افتادن دنبالم وحرف میزدن وقتی برمی گشتم که یه چیزی بهشون بگم متوجه می شدک که دارن با تو اختلاط می کنن و تو هم سخنرانی می فرمایی. 5-ملقب به اوشین در 2 سالگی (از نظر چهره البته نه کار کردن) 6- رکورد دار در زمینه ی خوردن انواع و اقسام تمر و لواشک والبته پاستیل در رده ی دوم . 7- بالا رفتن از کمد و پریدن از ارتفاع بالای کمد توی بغل داییم . 8- شستن تانکر آب با مسواک و یک کاسه آب، همراه با پسرخاله ام (یکی از خلاقانه ترین سرگرمی هایی که در نوع خودش بی سابقه بود:)) ) 9- پیچاندن مدرسه و تمارض(البته یه بار فقط) 10- صید قورباغه و فراهم کردن ظرفی برای شنای قورباغه ها 11- دریافت لوح تقدیر و جایزه از بسیج محله برای مقاله ای که در عرض یک ساعت جمع آوری کردم ،که در واقع روی یک نفر کم شد اونموقع. 12- قرار گرفتن روی شانه های پدرم به صورت ایستاده و بدون تکیه گاه 13- شیرجه در استخر با دمپایی(که مربوط میشه به حضور اول من در استخر و جوگیری) تا اینجا کافیه .بقیه اش در پست بعدی انشا الله و تعالی فعلا شما رو با افتخاراتم تنها می ذارم تا بتونبد عمق قضیه رو حس کنید.
و ما البته هنوز سمت ارشد را حفظ نموده ایم.).ولی این دو هر کاری بکنند به محبوبیت من نمی رسند که(خنده ی شیطاااانی)
، برای گول زدن برادرم ، که البته خیلی زود برادرمان متوجه شد که ما خواهر ایشان هستیم و خیلی هم مهربان می باشیم.
+ ضربه فنی با خودکار !!!
تصمیم گرفتم از این به بعد علاوه بر حال گهگاهی
back
بزنم به خاطراتم و از اونا هم بنویسم یه وقت احساس کمبود محبت نکنن. خب بذارین از اینجا شروع کنم که در زمان مدرسه(دبستان ، راهنمایی،دبیرستان و..) جزو دانش آموزان شدیدا خرخون بودم ،البته نه در حدی که نابود کنم خودمو ولی خب بیشتر ساعات شبانه روزم به درس اختصاص داشت ،در حد نابودی نه ولی خودمو می کشتم با درس:)) .بعد اینکه با صدای بلند عادت داشتم برای خودم بخونم.جدا از خرخونی یک اخلاقای عجیب غریب هم داشتم و دارم که در ادامه به یکی دوتاشون اشاره میشه: کلاس اول دبیرستان مکان :خونه ی مامان بزرگم اینا ،داخل اتاق پذیرایی ساعت:صبح بود فکر کنم بازیگران:من ،داییم من توی اتاق پذیرایی بساط درسمو پهن کرده بودم و به شدت درگیر حل مسائل فیزیک بودم و واسه خودم توضیح می دادم همزمان داییم توی هال نشسته بود و بساط حساب کتاباشو پهن کرده بود و به شدت درگیر حساب کتاب و کلنجار بعد من همینجور که داشتم درس می خوندم ییهو احساس کردم که چرا من ورزش نمی کنم و ورزشم کمه ...این تفکر همانا و تصمیم به انجامش در همان زمان هم همانا...خلاصه بلند شدم و با جدیت تمام شروع کردم دوویدن بین هال و پذیرایی بدون هیچ مقدمه ای ... بعد در حین دوویدن برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم داییم داره میدوه دنبالم و در صدده که بنده رو بگیره ...جونم براتون بگه که من بدو اون بدو ،من بدو اون بدو ...اینبار در حالی که ورزشم تبدیل شده بود به فرار برام سوال شد که دایی چرا داره میدوه و میخواد منو متوقف کنه؟؟؟ همونجوری بازم درحال دو(همش من باید یادآوری کنم آخه ) بهش می گم دااااااااااااایییییییییییییی واسه چی داری دنبالم میدووی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نفس نفس زنان می گه اون خودکااااااااار منو پس بده هههههههههههههههههههههههه ،برش داشتی داری فرار می کنیییییییییییییییییییییییییییییییی؟ جریان از این قرار بود که دایی من وقتی دیده من دارم یوهووووووووو می دووم با نیش باز ،اومده خودکارشو برداره دیده نیست ..........لازمه بگم که فکر کرده من خودکارشو برداشتم و الفرااااااااااااارررررر!!!!!!!!!!!! کلاس پیش دانشگاهی مکان :کلاس کنکور مدرسه مون ساعت :ظهر! بازیگران:کل کلاس ، استاد فیزیک و من و دوستان!!! توی پیش دانشگاهی ما همزمان کلاسای کنکور با حضور اساتید برتر آموزشگاهها برگزار می شد و طبعا منم با دوستان چند تا از تخصصیا رو ثبت نام کرده بودیم. القصه توی کلاس فیزیک بنده گویا به شکل یک علامت سوال بزرگ در کلاس حضور داشتم.به این معنی که تا تقی به توقی می خورد ،انگشت اشاره ی این استاد گرام کااااااااااااااملا اتفاقی هر جلسه بر فرق سر من فرود میومد که پاشو جواب بده خانوم پرتو(فامیلم).یعنی شده بود سوال نداشته باشه واسه پرسیدن ،نظرمو راجع به درس داده شده می پرسید. بعد یه عادت بدی که داشت این بود که هر زمان که کوییز می گرفت ،اگه من می رفتم در غیر دسترس ترین مکان کلاس که از همه طرف احاطه شده توسط بچه ها می نشستم میومد رو میز وایمیستاد بالا سرم(به جان ناصرم راست می گم ) خولاصه سر یکی از این کوییزا دقیقا همون مکان احاطه شده نشسته بودم و در حال حل سوالا از آخر به اول بودم که یهو عینهو اجل معلق در بالای سر بنده ظاهر شدن و با تعجب و بهت و بغض فرمودن که هنوووووووووووووووووووووووووووووووووزززززززز سوااااااااااااااااااااااااااااااللللههههههههههههههه اولییییییییییییییییییییییییییییی؟(با صدای بلند اینو گفت) همونطور که داشتم قلبمو از تو حلقم به جایگاه اصلی اش هدایت می کردم ، گفتم که نه استاد از ؟آخر به اول دارم حل می کنم
گفت :آهاااااااااااان خب زودتر بگو ترسیدم حالا هی 5 ثانیه یه بار می کوبید رو برگم که تموم نشششششششششد؟
- با کلافگی ...نههههههههههه استااااااااااد
10 باره:تمووووووووووم؟
- بلهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه ( البته با عصبانیت و چشمان از خشم از حدقه بیرون زده)
...بلافاصله بعد از اتمام برگه ام..برگه مو بلند کرد و بچههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههههههااااااااااااااااااااااا وقت تمومههههههههههههههههههههههههههه
..من اونقدر عصبانی بودم که کم مونده بود از پنجره پرتش کنم پایین. این صحنه ی آخرو در حالی در نظر بگیرین که استاد دقیقا روبروی در نشسته بود و با بهت منو نگاه می کرد و دیگه یه مشت بچه کنکوری اصولن به ترک دیوار هم الکی می خندن دیگه این که جای خود داشت....یه موقع خیال نکنین از رو رفتم هاااااااا خودمم همراهیشون کردم..آره
..به نشانه ی ناراحتی و و با حالت خیلی خشمگین کیفمو برداشتم و رفتم به سمت در کلاس که ناگهااااااااااااان چشمتون روز بد نبینه مادرر..همچین پام گیر کرد به لبه ی نیمکت شکسته ای که کنار کلاس بود که داشتم با مخ می رفتم تو پله هاااااا
- در راستای جشن نامزدی این یکی دوست گلم که دیشب رفتم ،فقط اینو بگم که این عروس داشت با داماد جلوی دوربین می رقصید ،بعد چشمش که به من میوفتاد میزد زیر خنده .هرهرهرهرهرهر جلوی ملت.(آخه منو این دوست گلم هروقت با هم حرف می زنیم چرت و پرت می بافیم به هم می خندیم.اینه که عادت نداشت منو رسمی وزیادی جدی ببینه .کلا فکر می کرد منو می بینه باید بخنده).البته همشم تقصیر اون نبود منم براش شکلک در میاوردم ،بعد تا بقیه نگاه می کردن شیک و خانوم می نشستم.)
این پایین نوشت: راستش دلم نمی خواد راجع به این سیاست کثیف بنویسم ..به اندازه ی کافی دلم خونه از این موضوعات و دروغ ها
این ی کی پایین نوشت: زبان ایما و اشاره واسه زمانایی که دارین چت می کنین وvoice
خرابه خیلی به درد می خوره.کلا اوقات فرح بخشی میسازه.امتحان کنید حتما.
+ عروسی و خاله سوسکه ناقلا!!
می بینید تو رو خدااااااااااااااا
همچین که من تصمیم گرفتم امروز پست بذارم و همه ی عزممو جزم کرده بودم، یک حشره ی بسیار جذاب از کنار بنده عبور فرمودند، به طوریکه از جذبه ی ایشون من 3 بار کله ام به سقف خورد از پرش ارتفاعم ...آخه چه معنی داره من الان دیگه حسسم رفت ، تمرکز ندارم .....فقط سعی کنید تا پایان این پست کسی جم نخوره که من الان از ریسمان سیاه سفید می ترسم...
خب 1،2،3 شروع :
اول یه تاریخچه بگم : بنده یک دوست عزیزی دارم که خانواده ی مذهبی دارن و چادری هستن ولی نه سنتی واینا
بعد خب این دوست من پریروز عروسیش بود و طبیعتا منم به اتفاق خانواده دعوت بودم.
اینا هیچکدوم مساله ی بغرنجی نیست ..مساله ی بغرنج از اونجا یی بود که سالنی که مراسم توش برگزار می شد ، ورود مهمانان رو بدون چادر ممنوع کرده بود ...بعد شما منو تصور کن کلا همواره با چادر زدن مشکل داشتم..آقاجون یعنی شما خودتو به درو دیوار بکوب ، برو بالا بیا پایین،خودکشی بکن و غیره ...استعدادشو ندارم دیگه!

ولی خب دوستمه دیگه .تصمیم خودمو گرفتم که هرطور شده از در ورودی تا سالن چادرو گه دارم روی سرم.
حالا بک می زنم از خونه شروع می کنم:
یک عدد دختر خانم که آماده شده برای عروسی و بدو بدو داره لباس می پوشه.خوشحال و خندان به اتفاق خانواده میره گل فروشی(البته خانواده تو ماشین می مونن و من و داداشم میریم گل فروشی) یه دسته گل خوشگل نارنجی میگیره و هی راه به راه به مامان و بابا نشون میده که یعنی چقدر دخترتون باسلیقه اس و یالا افتخار کنید بهش. بعد دوباره خوشحال و خندان راه میوفتن ،میرن و میرن تا می رسن به جاده ای سوت و کور که همه ی اطرافش نیروی هوابرد و کشته مردگان ولایت و نیروی م-س-ل-ح و ایناس.یعنی به داداشه گفتم دیدی گیر افتادیم؟اینا همش تله بود...

اینجوری بهتون بگم که آدم عادی اونجا راه نمیرفت که ،همش ا-ر-ت-ش-ی و اینا..(البته با کمال احترام به عزیزان زحمت کش خب آدم ییهو اینهمه ارتش و باهم ببینه می ترسه دیگه)
خلاصه بالاخره رسیدیم...ای بابا نگهبانا هم!!!!
با ماشین رفتیم داخل محوطه .حالا من این چادرو زدم سرم بعد روسریم هم لیز مگه وایمیستاد؟ فقط کافی بود یه دوربین اونجا بود ازم فیلم میگرفت..باور کنید میشد بهترین فیلم کمدی سال.!
همینطور که من داشتم باچادر و دسته گلی که دستم بود کشتی می گرفتم یهو این نگهبانه دوباره اومد یه دوری زده باشه چشش افتاد به من ! همچین بهت زده شده بود که معلوم بود داره میگه خدایا توبه این دیگه کیه ؟ منم با اعتماد به نفس هی به مامانم غر می زدم که ای وای چرا اون یکی چادرمو نیووردی آخه!
دیگه به هر مشقتی که بود با چنگ و دندون خودمو رسوندم بالا . تا رسیدم ، جلوی چشم مهمونا دوویدم رفتم پیش عروس نشستم و حرف زدیم.بعدش که اومدم نشستم سر جام ، یه لحظه رو مو برگردوندم ببینم آشنا نمی بینم؟ دیدم یه خانومی خیلی صمیمی شروع به سلام و احوالپرسی کرد ، با تعجب نفر بغلی شو نگاه کردم و شناختم که کی بوده و هیجان زده اومدم بلند شم برم روبوسی کنم که... دستم خورد به پارچ آب و شتررررررررررررررررررررررررق آب ریخت زمین و پخش و پلا شد(اسلوموشن تصور کنید لطفا )..اینم در نظر بگیرید که من دقیقا موقعیتم بر سر دوراهی بود.نمی دونستم پارچ و بگیرم یا برم روبوسی کنم.....آفرین درست حدس زدین هیچ کدوم انجام ندادم بلکه از خنده خودمم داشتم پخش و ضبط می شدم:)))))
حالا من هیچی...عروس و باید یکی می گرفت ...غش غش می خندید انگار مستربین جلوش وایساده:)))
نکته ی جالب می دونین کجا بود ؟ نمی دونین دیگه؟
اینجا بود که ای وای چادر زدی تووووووووو ...هر هر هر هر ...من یادم رفت بهت بگم که اونایی که با ماشین میان تو چادر نزنن عیبی نداره..........
الان من چی باید بگم واقعاااااااااااااا...نه شما بگین من چه کنم از دست این دوست خوشحال خودم؟
فکر کن حتی نمی تونستم بزنم پس کله اش چون عینهو سینما همه زل زده بودن به عروس و بنده که با لبخند ملیح تهدیدش می کردم که بعدا حسابتو می رسم.
بعد یه نکته ی جذابی که بود این بود که خب موزیک حرامه دیگه قاعدتا واسه خانواده ی دوستم....نکته اش می دونید کجاس؟
اینجاس که با ریتم دست زدن خودشو ن می رقصیدن عجییییییییییییییییبببببببببببببببب...
آهان یه چی دیگه، کاغذ کشی این گله که گرفته بودم ، رنگ میداد..خب؟
بعد فکر کن کف دست من شده بود حنایییییییییییییییییییی
هرکی میدید می گفت حناااا زدیییییییییییی؟ دیگه آخرش خسته شدم از بس توضیح دادم ،هرکی می پرسید بهش می گفتم آرههههههههه دیگه من آدم مدرن سنتی هستم.. اینه که هم لاک زدم هم حناااا...مگه می دونی مده؟ واقعا نمیدونی؟
دیگه خلاصه اگه پس فردا دیدین دخترا هم لاک زدن هم حنا بدونین من به شخصه مدش کردم...مشغول زمبه اید :)) اگه به نام کس دیگه ای تمومش کنید!
این پایین نوشت: من توی خانواده ی دوستم شناخته شدم ،یعنی فامیلای نزدیکشون منو میشناسن ...واسه همین با خیلیاشون احوالپرسی و صحبت می کردم.
تا حدی بود که مهموناییی که منو نمیشناختن موقع رفتن از من خداحافظی می کردن و تبریک می گفتن...یعنی فکر کننننننننننننن الاااااااااااااان:))))
این یکی پایین نوشت: اگه من امشب تو این اتاق بخوابم اسممو به کامبیز باقی تغییر خواهم داد...یادتون باشه.
این یکی تر پایین نوشت: امیدوارم خدا صبر بده به خانواده های ، جان باخته های سانحه ی هوایی امروز.(نمیدونم این هواپیماهای داغون توپولف کی قراره از رده خارج بشن؟ واقعا این همه قربانی کافی نیست؟آهای مسئولین نسبتا محترم با شمام)
+ ناصر یه چشم!!!
بنده یک عدد مارمولک* دارم به نام ناصر بعد این ناصر خان چندوقت پیش یه حرکت خارق العاده ای انجام داده که من هنوز تحت تاثیر شجاعت این مارموشرم(مارمولک +بشر):
دقیقا حدود چند وقت پیش (دیگه ساعتشو یادم نیست،چه توقعاتی دارین از آدم) ، ناصر خان با دختردایی کوچولوی من داشتن بازی می کردن طبقه ی بالا،خب؟ بعد ما هم نشسته بودیم طبقه ی پائین چایی می خوردیم(لازم به ذکر است که من چایی نمی خوردم چون دوست نداشتم،چایی خوردن بقیه رو تماشا می کردم و البته ابراز تاسف برای آهنایی که داره توسط این چایی از بین میره در بدنشون)*.*
همینجوری کماکان نشسته بودیم (نه نه دروغ چرا اینجا مامان بزرگم بلند شد)که ییهو یه چیزی تالاپی افتاد پایین .........بله بله کاملا درست حدس زدید ،ناصر خان بود که طی یک عملیات انتحاری خودشو از روی نرده پرت کرده بود پایین..وقتی رسیدم بالای سرش دست و پاهاش تو هم گره خورده بود و همینجوووووووووووووووووووور از چشمش خون*** می پاشید بیرون فجییییییییییییع.
دیگه بعدش بردیمش بیمارستان و هی تو راه جوگیر شده بود وصیت می کرد فرت و فرت واسه من.
بله اینگونه شد که ناصر خان یک چشمشو از دست داد و تبدیل شد به ناصر یه چشم.:))
حالا بعد از مدتها رسیدیم به زمان حال :
دقیقا چند روز پیش ناصر خان اومده بود بغل دست من نشسته بود با عینک آفتابی !!! هی غر می زد که من حوصله ام سر رفته و اینا...
اینقدر غر زد که من یکی زدم پس کله اش که ساکت شه که ناگهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان....حس کردم دستم به یه چیز سفت برخورد کرد..یه لحظه فکر کردم غده درآورده کله اش ،داره میمیره روم به دیفال 
ولی خب بعد از تجسس و جراحی که روی سر ایشون انجام شد توسط بنده،کاشف به عمل اومد که چشم از دست رفتشونو خودشون میل فرمودن !!!!
ولی خب دیگه فایده نداره... چشمشو درسته قورت داده بعد میگه بذار سر جاش واسم.
منم بهش گفتم فعلا تنبیهی ..تازه اینجوری جذابتری..اینه که الان ایشون تغییر رویه داده ،میگه بیا یه پامم قطع کن ، بشم دزد دریایی کلاس داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
* ایشون یک مارمولک سندی سبز رنگ تشریف دارن .
** به یه دوستی که از قضا آهن فروش هم بودن ، از آهن زدایی چایی داد سخن دادم،بعد ایشون فرمودن ما خودمون آهن فروشیم آهن بدنمون زیاده!!!
*** منظور همون شن داخل بدن عروسک هست!
این پایین نوشت: همین که من لینک سایت بزرگمهر حسین پور و اینجا گذاشتم ، کارگران مشغول کار شدن در سایت ایشون.چه جذاب واقعا:)
+ بدون شرح
http://www.bozicartoon.com/gallery_page.aspx?pid=334
باز هم بزرگمهر حسین پور شاهکاری جاودان آفرید.
+ همه برای خدا..خدا برای همه
هروقت میام بنویسم کلا حرفام یادم میره(قربون حافظه ی قوی خودم برم)
امروز نامه ی ابراهیم نبوی به جناب ر.ه.ب.ر رو خوندم.یعنی کیففففففففففف کردم هااااااااااااااااا
کاملا حرف دل ملتو از جمله خودمو به بهترین نحو گفته بود. واقعا دستت درد نکنه آقای نبوی.
اولندش بگم که من امسال برای دور هم بودن کل کنکورا رو ثبت نام کردم ،یعنی ثبت نامم کردم.این برادر ما گیر داده بود امتحان بدیم ببینیم نخونده میشه قبول شد ؟ بنده هم بدم نیومد امتحان کنم.اینه که عین آدمای خوشحال و سرخوش دیروز با فراغ بال رفتیم کنکور دادیم ..یعنی سر جلسه دقیقا همه رو جوجه می دیدم از بس اینا سنشون کوچولو بود(حالا فکر نکنین من همسن حضرت نوح خدابیامرزم ،همش 3-4 سال ازشون بزرگترم) . کلا اونجا که نشسته بودم همش دنبال مقداری استرس میگشتم درون این جوجه ها ولی دریغ از یک اپسیلون نگرانی...خلاصه امتحان شروع شد و بنده هم در جوار پرده ی جذابی که بالای سرم بود وخیلی احساس صمیمیت میکرد به طوری که هر 10 ثانیه یه بار میزد پس کله ی اینجانب ،شروع به پاسخ دادن کردم.جاتون خالی انقدر آسون بود که دیگه میخواستم برم در به در طراح سوالو پیدا کنم ،اگه خانوم بود لپشو ماچ کنم.جدی میگم هاااااا..اون موقعی که من کنکور دادم (85) سوالا واقعا سخت و نفس گیر بود .
بعد واسه کنکور هنرم هرکی متوجه میشد من دانشجو ام و دارم کنکور میدم با یه حالتی منو نیگا میکرد که من حس می کردم اینا واقعا به ماهیت unormal بودن من پی بردن و عقل مرا در زوال می دیدن: )))
موقعی که از حوزه همراه با یک لبخند ملیح اومدم بیرون ،پدر و مادرا با دیدن لبخند رضایت بنده ریختن سرم و سوال پیچم کردن ،بعدشم که دیگه جسد له شده ام رسید خونه ،به سرعت نور غذا خورد و روی تخت به ابدیت پیوست.
این پایین نوشت : یه نکته ی جالب اینجاس که خود خدا نشناسشون ندای عزیز رو کشتن .اونوقت دارن دنبال قاتلشم می گردن......آ های دروغگوها از مردم نمی ترسین، از خود ندا و امثال ندا بترسین که الان یه شکایت بلند بالا ازتون پیش خدا تنظیم کردن...منتظر قضاوت خدا باشید، زود زود جواب گناهاتون رو می گیرید .شما اون دنیا هم راحت نمیشید ..باید جواب پس بدید ..به خدا ..به ندا و همه ی کسایی که با تشخیص کثیفتون ،حق زندگی رو ازشون گرفتیید......
این یکی پایین نوشت : اگه بخوام وبم وبلاگای بروز شده رو نشون بده باید چه کنم مادر ؟
تازه آمار وبلاگمم میخوام درست کنم..به مقداری راهنمایی نیازمندیم..با تشکر ..نیمرخ.
پایین تر از اینجا
که ایستاده ای
صخره های سنگی درد
آنقدر سنگینند
که برای همدردی
باید از قله های خودت سقوط کنی
(اسماعیل محرابیان)
راستش دلم نمیاد از دخترکی بنویسم که امروز همه ازش نوشتن.همین که عکسشو دیدم منقلب شدم ...پدرش ..مادرش..خدایااااااااااااااااااااااااااااااااا
این روزها بد نیست زوربای یونانی رو دوباره بخونیم ...شدیدا وصف حال این جماعت قاتله...مردم شهر کوچکی که بیوه زنی رو به خاطر زیبایی اش ،بدون اینکه خودش بخواد و بدونه باعث خودکشی پسری شده بود ، با بی رحمی تمام و دلیل قانع کننده ی حکم خداس وحشیانه سر می برن و افتخار می کنن...
دیروز بعد از ظهر که برای کاری بیرون رفته بودم ، طرفای میدان امام پر بود از گاردهای ویژه و همه مسلح بودن...واقعا مسخره است ،اکثرا ١٨-١٩ ساله بودن ...نفرت و کشتنو از الان دارن یادشون می دن...یادشون می دن که حکم شرعیه..بکشید بره....
یادشون می دن که آدمای عقده ای باشن ...که ارث باباشونو از مردم بخوان .......
هیچ فکر نمی کردم که برای اینکه مردم به قول خودشون همیشه در صحنه ی کشور رو سرکوب کنن از کشور دیگه نیرو بیارن..کدوم کشوری به دست خودش مردمشو نابود می کنه.........به قول معروف: من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه کرد با من آشنا کرد( اگه اشتباه نکنم همین بود
)
به قول زوربا :خدای مهربان کسی است که نه در هفت طبقه ی آسمان می گنجد و نه در هفت طبقه ی زمین ، ولی در دل آدمیزاد می گنجد. پس زنهار ،که هیچ وقت دل کسی را نشکنی.
این پایین نوشت: دوستان عزیزی که تولدمو تبریک گفتن ،واقعا ازتون ممنونم و اجرتون با امام حسین...کلا مراتب تشکر و قدر دانی
این یکی پایین نوشت: یادم رفت چی می خواست بگم......
+ 30
سلام
مدام خبرهای تازه می شنویم که دوستان وبلاگی اطلاع رسانی کامل رو انجام می دن.
از جمله گیلاس خانومی عزیز و خانم زیگزاگ.دولت باید بفهمه که مردم از دروغ خسته شدن ،ولی متاسفانه حاضر نیست اشتباهشو قبول کنه...متاسفم
می دونم واقعا شرایط خوبی نیست الان.ولی خب ممکنه تا سی ام نتونم آپ کنم.واسه همین امروز تو لد خودمو پیشاپیش به شخص خودم و همه ی ملت ایران در اقصا نقاط دنیا تبریک می گم.
٣٠ خرداد روز تولد من هست.خیلی دلم می خواست یه جشن خوب بگیرم اینجا..ولی متاسفانه حال و هوای خوبی ندارم ،می دونم شماها هم همینطور هستید.اصلا نمی تونم شاد باشم .وقتی خانواده ای داغدارن.
خیلی حرفا دارم که بگم ولی فعلا حرفم(یا تایپم ) نمیاد.
پس فعلا تا بعد..

